|
به نام هستي بخش جان ها و رهايي بخش دل ها |
|
|
٭ سلام، امروز دقيقا دو سال و 52 روز از آخرين بيقراريام كه با تو در ميان گذاشتم ميگذرد. امروز دقيقا دو سال از سرنوشت محتوم من ميگذرد و من دو سال است كه چشم بر زمين دوختهام. چشمانم نه از پي چيزي است كه از فرار نگاه آسمان خجلت زده شدهاند.
آهاي مردم آسمانها... من روزمره شدهام. من خسته شدهام. من فراموش شدهام. من فراموش كردهام. من گذشتهام را فراموش كردهام. من ديگر يادم نميآيد آخرين باري كه از آسمان به زمين نگرستيم كي بوده، ديگر خواب ستارهها را نميبينم. ديگر حتي در خواب هم نميبينم كه پرواز ميكنم. راستي اين را براي تو نگفته بودم نه؟ دو سال بود كه حتي خوابهايم آشفته بود. زبانشان را نميفهميدم. انگار مال كسي ديگر بودند. اما چند روزي است كه انگار اوضاع دوباره تغيير كرده. دوباره انگار صداي چهچه بلبلهاي انارستان را هم ميشنوم. درست است كه زبانشان را ديگر نميفهمم. ولي ميدانم كه دارند با من صحبت ميكنند. چند روزي است كه گاهگاهي كه از خواب برميخيزم ميدانم كه كسي در گوشم نجوايي داشته است. ميدانم كه دوباره صدايم كردهاند. به من دروغ نميگويد. احساسم را ميگويم. درست است كه روزها و ماهها و سالهاست كه با من حرف نميزند. ولي همين كه زبان باز كرده ميدانم كه ميخواهد دوباره همراهيش كنم. نميدانم دوباره چم شده است. نميدانم چرا دوباره خواستم كه براي يكي ديگر درددل كنم. نميدانم امشب چه حسي دوباره در درونم جوانه زده كه ميخواهم از درون خودم بيرون بيايم و فرياد بزنم... فرياد بزنم، چيزي در درونم موج ميزند و نميدانم چيست... مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ اين حال منه... بی تو!
سلام، حال من خوب نيست، اما هميشه برای سلامتی شما شمع روشن میكنم. مدتی است كه همه را از خود بیخبر گذاشتهايد. حتماً میدانيد كه پدر بزرگ مرد. برای پدر هم نفسی بيش نمانده است. جمعه پيش سخت بيمار بود. از بستر بر نمیخاست. چشمهايش پشت پنجره افتاده بود، قلبش تا لبها بالا آمده بود وهمانجا میتپيد. زمزمه میكرد و میگفت:
"دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است گو برآن خوش كه هنوزش نفسی میآيد" مادر و مادر بزرگ خيلی بیتابی میكنند. هرسال كه نرگس باغ، شكوفه میدهد آنها هم به خود وعده میدهند كه امسال ديگر میآيي، "مادر" ديگر خانه داری نمیكند. "معلم" شده است. "دعای عهد" درس میدهد به ماهیهای حوض. زنگهای تفريح، سماور را روشن میكند و "حافظ" میخواند. انتخاب غزل را به خود حافظ میسپارد. به من گفت: حافظ مگر همين يك غزل را دارد و بعد میخواند: مژده ای دل كه مسيحا نفسی میآيد... اين از خانه، دو سه جملهای هم از روزگارمان برايت بنويسم. نميدانم چرا "آسمان" بخيل شده و ديگر نمیبارد. "زمين" سنگدلی میكند؛ نمیروياند. "ماه و خورشيد" چشم ديدن يكديگر را ندارند. خيابانهايمان پر از غولهای آهنی شده است. كوچهها امن نيستند. مردم جمعهها خودشان را به چند خنده تلخ میفروشند. هيچ حادثهای ذائقهها را تغيير نمیدهد. مثل اين كه همه سنگ و چوب شدهايم. عجيب روزگاری است! عروسيها را در كوچه بنبست میگيرند. "اذان"، رنگ پريده به خانهها میآيد، "نماز" زمينگير شده است، "رمضان" مهمان ناخوانده را میماند كه سر زده بزم سيران را بر هم میزند. از "روزه" در شگفتم كه چرا "افطار" را خوش نمیدارد. "حج"، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. "جهاد" بهانهگير شده است. آدمها كيسههايی پر از "خمس و زكات"، به ديوارهای گورشان آويختهاند. نپرس موريانهها چه به روزگار "مسجد" آوردهاند. از همه تلختر اين كه عصرهای "جمعه" دلم نمیگيرد. شنيدهای ديگر كسی پای شعرهايش تخلص نمیگذارد؟ و شاعران يعنی زمين خوردگان وزن و قافيه؟! نمیدانم وقتی اين نامه را میخوانيد كجا ايستادهايد؟ هرجا كه هستيد زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديدهايم چشمانمان "هرزه" شده است. بيم دارم اگر چند ديگر بگذرد "ندبه" خوانان مسجد، كمتر شوند. آدمها همه ديرباور شدهاند و زودرنج. بهانه میگيرند، میگويند "او" نيز ما را فراموش كرده است. اما من میدانم كه شما همه را به "اسم" و "رسم" و "نيت" به ياد داريد! دوست دارم باز هم برايتان بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است كه اگر به شمعدانیها آب بدهم آنها برای آمدن شما دعا میكنند. راست هم می گويد. از وقتی كه مرتب آبشان میدهم، دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفتهاند. هنوز هم تفأل میزنم. پيش از نوشتن اين نامه تفأل زدم: ديری است كه دلدار پيامی نفرستاد ننوشت سلامی و كلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكـی ندوانيد و سلامی نفرستاد مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ عشق هدف حيات و محرک زندگی من است. و زيباتر از عشق چيزی نديده ام و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبينی می راند. دنيای ديگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا می کنم. لرزش يک برگ، نور يک ستاره دور، موريانه کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم مرا به دنيای ديگری می برند... اين ها هه و همه از تجليات عشق است... به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنيا با بی اعتنايی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم. به خاطر عشق است که دنيا را زيبا می بينم و زيبايی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حيات و هستی خود را تقديمش می کنم... مسافر مهتاب ........................................................................................
........................................................................................
٭ شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه هاي مغزي را بلعيدم، اما هنوز گرسنه ام. تو واژه نداري؟!
دلم بي قرار واژه هاي ناب است. دوست دارم بلغورشان كنم. همان كاري كه تو هميشه مي خواستي. نه!! هيچ كس را پيدا نمي كنم كه حرفهاي قشنگ بزند. مي داني اين روزها سرودن و نوشتن ديگر ساده نيست. ديگر مثل گذشته نمي شود واژه ها را دنبال هم قطار كرد و از شوق آمدنت گفتن سخت شده است... فقط تن ها منتظر يك دل است، ساكت! راستي فكرش را بكن: اگر آدمها فقط مي نوشتند و كسي خواندن بلد نبود چه مي شد؟! واژه هاي بيچاره چه بي استفاده مي ماندند. اصلا مجالي براي خودنمايي نبود... باز هم عاشق شده ام نه؟! يه خبر بد دارم: اين روزها توي سرزمين دلم هيچ اثري از چيزي نمانده است! فقط رد پاي يك يكه سوار! همين تنهايي باعث شده اين طور بي قرار بگويم. فكرش را بكن، دلم براي عاشقي تنگ شده. باورت مي شود؟! با خودم فكر مي كنم اين چه نعمتي است كه عادت دارم پيش تو اعتراف كنم؟ راستي پرستويي كه توي دلم لانه كرده بود يادت هست؟ همين كه فهميد ديگر عاشق نيستم، رفت! لانه اش را گذاشت و رفت. باورت مي شود؟! او هم با من قهر كرد، چه سخت... كاش مي شد بدون آن شكلكهاي مسخره احساس را نمايش داد. بغض را نمي دانم چگونه بايد نشانت دهم... فكر مي كنم هزار سال است كه مرده ام. ديشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خيلي گرفت. رفتم سراغ روزهاي از دست رفته. هر كاري كردم، برنگشتند. آنها هم قهر كرده اند با اين دل بي عشق. امروز روي يك ديوار خواندم: "اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم..." راستي تو كه با من قهر نيستي؟ تو كه مي داني من... بگذريم. تو با هيچ كس قهر نيستي، اين كه فراموش كرده است ماييم. از بس نيشتر به جان خودم زدم، دلم براي تن هزار تكه اش مي سوزد. گاهي كه "آخ" مي گويد، صدايش را مي شنوم! آره! حق داري... تقصير خودم است. فراموشخانه ام را بايد دور بياندازم. دلم مي خواهد ديگر مثل ديروزم نباشم. اما... راست مي گويم. دروغ را دوست ندارم. يك خط سياه روي آن كشيدم كه با هيچ چيز پاك نمي شود. تنهايي! صداي تنهايي را مي شنوم. مثل جيرجيركي كه شب تا صبح با خودش حرف مي زند. ريشه هايم خشك شده اند. شاخه هايم لخت! باد كه مي آيد، تمام تنم مي لرزد. انگار كرم هاي بي انصاف تمام ساقه ها و برگهايم را خوردند! مي داني با خود كه فكر مي كنم مي بينم اگر تو بودي... نمي گذاشتي اين بلا سر من بيايد. اما حالا... حالا كه نيستي. نه اين كه هيچ وقت نبودي. حالا كه مي خوانمت نيستي. وقتي كه مي خواستم ات نبودي، يا نه! بودي و نديدم! چشمان دلم كم سو شده اند! مي داني؟ حتي وقتي گريه كردن، احساس مي كنم هستي و نيستي! تو هستي و من نيستم پيشت! سرم گيج مي رود. زبانم كه به لكنت مي افتد، واژه ها از چشمانم بيرون مي ريزد. لبهايم را با سوزنهاي سكوت به هم دوخته ام. ديگر تحمل ندارم.... ولي هنوز هم منتظرت مي مانم! مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ سلام مهتاب!
امشب که به آسمان نگاه مي کردم نيافتمت!
هرچه قدر هم که منتظر شدم نيامدي! نمي دانستم تو هم مثل من بد قول مي شوي! گفتم بد قولي يادم آمد که به خودم قول داده بودم که گذشته هايم را فراموش کنم. نه که فراموش فراموش. بعضي هايشان را کمتر يادم بيايد. اما زدم زير قولم. ديروز رفتم سراغ قاب عکس! خداي من! چند سالي مي شد که به آن دست نزده بودم. آخر مي داني چند روزي بود که دلم شور مي زد. گفتم نکند کسي دست بهش بزند. هميشه حس مي کنم وقتي چيزي تو ذهنم هست يکي زودتر آن را ضميرم مي دزدد. نه نمي دزدد. انگار افکاري که در بالاي سرم چرخ چرخ مي زند، يکي برايشان دان مي پاشد و تورشان مي کند. اين بود که طاقتم طاق شد و نتوانستم تاب بياورم. رفتم و آوردمش... با خودم مي گويم قاب عکس ها هم ديگر جاي خوبي براي مخفي کردن نيستند! مي داني، گفتم که بد قولي کردم. ولي اين دفعه دست خودم نبود. وقتي آنها را ديدم بي اختيار ياد آن روزها افتادم. روزهاي خوش جواني! حالا مي فهمم که آن لحظه ها چه قدر لذت بخش است. اميد که در وجودت باشد چه قدر زيبا مي شود روحت! حالا اما قدر هر لحظه زندگي ام را مي دانم. نمي خواهم ديگر حسرت آن روزهاي گذشته ام را بخورم. اگر آن روز هيچ نمي دانستم چه حسي دارم، حال که مي دانم. مي داني، مهتاب! اين روزها شايد چهره ام به شادابي آن روزها نباشد و پر تواني آن لحظات. اما وجودم مملو از يک حس جديد است. يک حس رهايي از قيد و بندهاي زميني. يک حس که زنداني اي که زنجيرها را پاره کرده است و فقط پايش بر شاخ و برگهايي مانده که يکي پس از ديگري از آنها جدا مي شود. نگاه ام اگر آن روز به ماه بود به تصويري بود که بر حوض خانه نقش بسته بود. اما آن روز که به خانه آمدم و ديدم ماهي خانه از بي آبي بي جان شده تازه فهميدم نور از کجاست! مي داني شايد بدون ماهي حوض خانه صفايي ندارد، شايد ديگر کسي نيست که نجواهايم را بشنود، اما لااقل حال مي دانم که تو از آن بالا نظاره ام مي کني. لبهايم را نگاه کن... شايد از آن دلتنگيهاي چند ساله را که ديگر رها شده اند لب خواني کني... مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ نغمه ستایش!
آن گاه الميترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگريست، و سكوت آنها را فرا گرفت. و او به صداي بلند گفت: هنگامي كه مهر شما را فرا مي خواند، از پي اش برويد، اگر چه راهش دشوار و نا هموار است. و چون بالهايش شما را در بر مي گيرند، وا بدهيد، اگر چه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند. و چون با شما سخن مي گويد او را باور كنيد، اگر چه صدايش روياهاي شما را بر هم زند، چنان كه باد شمال باغ را ويران مي كند. زيرا كه مهر در همان دمي كه تاج بر سر شما مي گذارد، شما را مصلوب مي كند. هم چنان كه مي پروراند، هرس مي كند. هم چنان كه از قامت شما بالا مي رود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب مي لرزند نوازش مي كند، به ريشه هاتان كه در خاك چنگ انداخته اند فرود مي آيد و آنها را تكان مي دهد. شما را مانند بافه هاي جو در بغل مي گيرد. شما را مي كوبد تا برهنه كند. شما را مي بيزد تا از خس جدا سازد. شما را مي سايد تا سفيد كند. شما را مي ورزد تا نرم شويد، و آن گاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا نان مقدس شويد، بر خوان مقدس خداوند. همه اين كارها را مهر با شما مي كند تا رازهاي دل خورد را بدانيد و با اين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد. اما اگر از روي ترس فقط در پي آرام مهر و لذت مهر باشيد، پس آن گاه بهتر آن است كه تن برهنه خود را بپوشانيد و از زمين خرمن كوبي مهر دور شويد، و به آن جهان بي فصلي برويد كه در آن مي خنديد، اما نه خنده تمام را، و مي گرييد، اما نه تمام اشك را. مهر چيزي نمي دهد مگر خود را، و چيزي نمي گيرد مگر از خود. مهر تصرف نمي كند، و به تصرف در نمي آيد؛ زيرا كه مهر بر پايه مهر پايدار است. هنگامي كه مهر مي ورزيد مگوييد «خدا در دل من است.» بگوييد «من در دل خدا هستم.» و گمان مكنيد كه مي توانيد مهر را راه ببريد، زيرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد. مهر خواهشي جز اين ندارد كه خود را تمام سازد. اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد، زنهار كه خواهش ها اين ها باشند: آب شدن، چنان جويباري كه نغمه اش را از براي شب مي خواند. آشنا شدن با درد مهرباني بسيار. زخم برداشتن از دريافتي كه خود از مهر داريد؛ و خون دادن از روي رغبت و با شادي. بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده پرواز و به جا آوردن سپاس يك روز ديگري براي مهرورزي؛ آسودن به هنگام نيمروز و فرو شدن در خلسه مهر؛ بازگشتن با سپاس به خانه در پسين گاهان؛ و آن گاه به خواب رفتن با دعايي در دل براي كساني كه دوست شان مي داريد، با نغمه ستايشي بر لب. جبران خلیل جبران مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ من به يك ليلي محتاجم!
سلام...
امروز برایتان می خواهم یک قصه تعریف کنم. قصه قدیمی نیست. جدید است، و شاید داستانش از آن گذشته ها هم باشد. یکی از داستانهای سید مهدی شجاعی. خیلی زیبا بود... امروز اين داستان را از سيد مهدي شجاعي خواندم. گمان بردم چه قدر شبيه به من نوشته است. بگذاريد يك چيز را برايتان بگويم. روزگاري گمان مي كردم اينها همه داستانند و اسطوره. و فقط براي عبرت گرفتن. اما روزي به خود مي آيي که يک احساس دروني تو را به هر سو مي کشاند. احساسي که وقتی کسي از تو بپرسد بيان هم نمي تواني بکنی اش. احساسي که اگر بگويند خوب که چه! مقصودت چيست؟ پاسخي نداشته باشي... چه قدر اين لحظات التهاب و انتظار و غم و غصه براي يك دل تنها زيباست! شش سال گذشت از آن روز! ويكي كه مهربانتر از جانم است گفت: «دارد دير مي شود و تو هنوز حرفي از درون خود نزدي» و من سر به زير و شرمسار از حرف گفتم. گفتم شما هم بخوانيد! شايد از اندكي از تألماتم كم شود... وقتي فواد گفت: "من به يك ليلي محتاجم" همه ما خنديديم. و وقتي گفت: من آن قدر مجنون شده ام كه بدون ليلي نمي توانم زنده بمانم - يا زندگي كنم - همه ما قضيه را شوخي تلقي كرديم. آن قدر كه سعيد گفت: اين كه مشكل نيست. يك آگهي در روزنامه مي دهيم با اين عبارت كه: «به يك ليلي تمام وقت با حقوق مكفي نيازمنديم» و ادامه داد: اگر روز بعد يك گله ليلي پشت همين در صف نكشيدند، من اسمم را عوض مي كنم. و ياسر گفت: "كافيست من با همين ماشين قراضه ام يك دور در خيابان بزنم، يك ساعت بعد، پنج راس ليلي برايت رديف مي كنم، يكي از يكي ليلي تر." و وقتي فواد با تاثر و تاسف سر تكان داد و گفت: حيف كه همه تان خريد، يكي از يكي خرتر. ما همه خنديديم و شروع كرديم به نمره دادن به خريت همديگر. حتي همان زمان كه همه همديگر را خبر كرديم و ناگهان و بي مقدمه، خانه فواد جمع شديم هم ماجرا را اين قدر جدي تصور نمي كرديم. مصطفي كاملا تصادفي فواد را حوالي ميدان تجريش ديده بود كه با سر و وضعي ژوليده و آشفته پرسه مي زند و به هر كه مي رسد، مي پرسد: شما يك ليلي پيدا نكرده ايد؟ يا شما ليلي مرا نديده ايد؟ و ديده بود كه مردم از زن و مرد و پير و جوان بي پاسخ از كنار او رد مي شوند. بعضي پوزخندي مي زنند، برخي براي شفايش دعا مي كنند و عده اي با ترحم و دلسوزي سر تكان مي دهند و مي گذرند. مصطفي هم چنان كه خودش مي گفت جلوتر رفته بود و درست در مقابلش قرار گرفته بود. فواد هم چنان در حال و هواي خود، از مصطفي پرسيده بود: شما ليلي مرا... و وقتي مصطفي را به جا آورده بود، جا خورده بود و گفته بود: تو اينجا چه كار مي كني مصطفي؟! مصطفي اول حرفي براي گفتن پيدا نكرده بود، اما بعد از لحظاتي جواب داده بود: دارم به دنبال ليلي تو مي گردم. فواد دستش را گرفته بود و گفته بود: نگرد، پيدا نمي كني. اگر بود من اين جستجوي چند ساله ام به نتيجه مي رسيد. و بعد مصطفي را به خانه برده بود، برايش چاي دم كرده بود و توضيح داده بود كه: ادامه حيات بدون وجود يك ليلي امكان پدير نيست. مصطفي وقتي منگ و مبهوت از خانه فواد در آمده بود، به همه ما زنگ زده بود تا هرچه زودتر در خانه فواد جمع شويم و فكري براي حال و روز خرابش بكنيم. فواد آدم نامعقولي نبود. نه تنها آدم نامعقولي نبود، كه يك سر و گردن هم از آدمهاي هم سن و سال خودش فهيم تر بود. با حدود بيست و هفت - هشت سال سن، پختگي آدمهاي چهل ساله را داشت و عليرغم اين كه هنوز ازدواج نكرده بود، از اغلب دوستان متاهل، با تجربه تر به نظر مي رسيد. دوران دبيرستان را خود درس مي خواند و حتي ديپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان بعد از ديپلم، درس را كنار گذاشت و پناه برد به شعر و آواز و موسيقي. هم طبع خوبي در شعر داشت و هم صداي خوشي در آواز و هم استعداد كم نظيري در موسيقي. اما فقط براي خودش كار مي كرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسيقي و نه آواز. فقط گاهي كه دور هم جمع مي شديم و خواهش مي كرديم يا خودش سر حال بود شعر و آوازي مي خواند و سه تاري مي نواخت. و اين گاهي البته خيلي بيشتر از گاهي بود. خانه فواد مامن بچه هاي متاهلي بود كه از زندگي روزمره به ستوه مي آمدند. هميشه گريزگاه و پناهگاه همه مان خانه فواد بود و گرمي و صميميت فواد هم در پذيرايي، اين اشتياق را تشديد مي كرد. از حدود دو سال پيش بود و شايد كم بيشتر، دو سال و چهار ماه پيش كه وضع روحي فواد رو به وخامت گذاشت. اين را من كه از بقيه نزديكتر بودم، زودتر و بهتر فهميدم. تشخيص من كه بعدا هم توسط دكتر روانپزشك تاييد شد، افسردگي بود. و اولين نشانه اش هم اين بود كه ديگر حال و حوصله ديدن هيچ كس را نداشت. و همين برخوردهاي نسبتا سرد سبب شد كه پاي بچه ها كم كم از خانه فواد بريده شود. به فواد فقط براي اين زنگ زديم كه خانه باشد و نگفتيم كه قرار است همه آنجا هوار شويم. هر كدام ميوه اي، شيريني اي چيزي گرفتيم و مثلا به طور اتفاقي - كه البته هر آدم بي عقلي مي توانست غيراتفاقي بودن آن را بفهمد - سر از خانه فواد در آورديم. فواد اگر چه سر و وضعش را به نحو غلط اندازي مرتب كرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها مي شد فهميد كه احوالاتش عادي نيست. به خصوص اين غيرعادي بودن وقتي مسلمتر شد كه فهميديم ديدارش با مصطفي در ميدان تجريش و دعوت به خانه و باقي قضايا را هيچ به ياد نمي آورد. من پرسيدم: فواد! هيچ معلوم هست كجايي؟ انگار نه به من كه به خودش جواب مي دهد، گفت: در وادي تنهايي. مصطفي گفت: اين فواد تا ازدواج نكند حال و روزش درست نمي شود. بايد يك زن درست و حسابي برايش دست و پا كنيم. فواد اخمهايش را در هم كشيد و گفت: بي ربط مي گي مصطفي. احساس تنهايي چه ربطي به زن و زندگي و اين حرفها دارد. و رو كرد به من و پرسيد: مثلا خود تو سيد! با داشتن اين همه زن و بچه، ديگر احساس تنهايي نمي كني؟ گفتم: كدام همه؟ طوري حرف مي زني كه انگار من... گفت: مقصودم اين همه سال است. مقصودم مدت طولاني زن و بچه داشتن است. احساس تنهايي چيزي نيست كه به زن و بچه و زندگي ربط داشته باشد. مثل اين كه تو بگويي اگر به مجنون زن مي دادند مي نشست سر خانه و زندگيش و به دنبال ليلي بازي نمي رفت. اين طور نيست. ليلي يك مفهوم مستقلي است كه فقط كساني مي توانند آن را بفهمند كه به درجات جنون نايل شده باشند. سعيد، با دست زد به پشت مصطفي و گفت: فكر مي كنم مقصود فواد اين است كه شما چيزهاي اضافه ميل نكنيد. ما همه خنديديم اما فواد خيلي جدي گفت: بله، دقيقا! و البته اين تاييد جدي فواد بيشتر از اصل حرف، خنده دار بود. سعيد ادامه داد: البته فواد! من فكر مي كنم تو هم سرنا را از سر گشادئش مي زني. اين طور نيست كه مجنون اول به درجه جنون رسيده باشد، بعد ليلي را پيدا كرده باشد. ظهور ليلي باعث جنون مجنون شده است و گرنه اين آدم كه پيش از اين براي خودش قيس عامري معقول و مرتبي بوده است. و مصطفي خوشحال حرفش را بريد، يعني سعيد جان هم چيزهاي اضافي ميل مي كنند؟! فواد گفت: خب، بله، براي اين كه ليلي يك موجود زير خاكي نبود كه توسط مجنون كشف شده باشد. پيش از ظهور مجنون هم براي خودش ليلي اي بوده ولي كسي مثل مجنون پيدا نمي شده كه دل دوست داشتن و جربزه عاشق شدن داشته باشد. چرا همه آدمهايي كه پيش از آن، ليلي را ديده بودند، هيچ كدام مجنون نشدند؟ ياسر براي اين كه فضا را از اين جديت خارج كند، گفت: خب حالا ما بايد چه كار كنيم؟ فواد خيلي جدي پاسخ داد: هيچي. بلند شيد بريد خونه هاتون. و ما همه جا خورديم و ياسر براي اين كه خودش را از تك و تا نينداخته باشد ادامه داد: منظورم اينه كه اگر لازم باشه من مي تونم مدتي نقش ليلي رو... فواد گفت: نه متشكرم. مزاحم شما نمي شم. جمله "بلند شيدئ بريد خونه هاتون" اگر چه رگه هايي از شوخي در خود داشت ولي به هر حال بخش جدي آن را نمي شد نا ديده گرفت. اين بود كه همه يواش يواش اين پا و آن پا كرديم و از جا بلند شديم. ياسر گفت: فواد جان ما زحمتو كم مي كنيم. ولي تو رو خدا مواظب خودت باش، پيدا شدن يا نشدن ليلي اين قدر ارزش ندارد كه تو خودت را خراب و ويران كني. فواد گفت: كاش تاوان پيدا شدن ليلي فقط همين قدر خرابي و ويراني باشد. من كه تا پاي جان به تاوان ايستاده ام. ياسر، شوخي و جدي گفت: خب، پس اگر اين طور باشد، حتما به روانپزشك احتياج داري. فواد گفت: بله، هم چنان كه تو به دامپزشك. از خانه فواد كه درآمديم تقريبا همه اتفاق نظر داشتيم كه بايد فكري اساسي براي حال و روز فواد كرد اما هيچ كدام هم در آن زمان راهي به نظرمان نرسيد و قرار شد كه هر كدام جدا فكر كنيم و بعد با هم مشورت كنيم و به نتيجه مشتركي برسيم. من اما دلم قرار و آرام نگرفت. بعد از خداحافظي با بچه ها، دوباره به خانه فواد برگشتم با اين سوال و دغدغه كه: چه كار بايد كرد؟ يا چه كار مي توان كرد؟ فواد گفت: هر راهي كه بگويي رفته ام. همه به عبث. از دكتر داخلي و خارجي بگير تا گياهي و شيميايي و از روانپزشك و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هيچ كدام سر از اين درد بي درمان در نمي آورند. مي گويم: كار نمي توانم بكنم، مي گويند، ورزش كن. مي گويم: تحمل ديدن هيچ كس را ندارم. مي گويند: جوشانده بخور. مي گويم: چشمه شعرم خشكيده است مي گويند: آزمايش خون بده. مي گويم: انگيزه ادامه حيات ندارم، مي گويند قرص بخور. مي گويم: "من به يك ليلي محتاجم" مي گويند: زن بگير. گاهي وقتها با خودم فكر مي كنم كه كاش ليلي زن نبود تا عوام اين همه به اشتباه نمي افتادند. گفتم: با اين تفاصيل به نظر مي رسد كه از دست هيچ كس جز خودت كاري ساخته نيست. گفت: خودم هم به همين نتيجه رسيده ام، اما چه كار و چه گونه اش را هنوز نه. براي اين كه اميدواري داده باشم گفتم: خب اين خودش روزنه اميدي است. اين كه آدم به اين نتيجه برسد كه خودش مي تواند. گفت: راستش را بخواهي به همين حرف هم اعتقاد چنداني ندارم. اين كه ديگران نمي توانند كاري كنند، قطعي است اما اين كه خودم مي توانم هم، حرف مفت است. هم چنان كه اگر مي شد كاري كرد تا به حال شده بود. گفتم: بالاخره مي خواهي چه كار كني؟ ادامه اين وضعيت هم كه دشوار است. گفت: دشوار؟! چيزي شبيه محال است. و با بغضي نهفته در گلو تاكيد كرد: سيد! من زندگي نمي كنم. فقط ظهور مرگ را لحظه مي شمرم. آن شب با هر زبان كه مي شد، سعي كردم به فواد تسلي ببخشم، اما موقع خداحافظي خودم هم فهميدم كه موفق نبوده ام. فرداي آن شب، فواد نبود، نه در خانه و نه هيچ جاي ديگر. و شب بعد و روز بعد و شبها و روزهاي بعد. يكي دو هفته اول همه احتمال داديم كه به سفر رفته باشد و به زودي باز گردد. اما خبري نشد. و در يكي دو ماه اول هرجايي را كه به عقلمان رسيد، جستجو كرديم. اما هيچ رد و نشاني از او نيافتيم. و اكنون كه قريب دو سال از غيبت فواد مي گذرد، هنوز نا اميد نشده ايم و دست از جستجو بر نداشته ايم اما همه در اين حسرتيم كه چرا وقتي فواد گفت: "من به يك ليلي محتاجم" هيچ كدام، قضيه را جدي نگرفتيم. اگر چه كاري هم نمي توانستيم بكنيم. مهر و آبان 79 مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ من هنوز مجنونم!
سلام آسمان! يادم مي آيد سر كلاس ادبيات بوديم. استاد ليلي و مجنون مشق مي كردم. و من در حال و هواي خود بودم و استاد چه راحت اين حالت را فهميده بود. آخر درس به استاد گفتم: «اين چه داستاني است كه مجنون به ليلي اش نمي رسد» و استاد گفت: «زيبايي داستان فقط در همين است.» و من در دل خود پوزخندي به اين جواب استاد زدم! اما امروز با خودم فكر مي كنم اگر اين نرسيدن به آن وصال اگر هم مثل "داستان ليلي و مجنون" نباشد، باز هم درسها دارد براي من! مي داني چنديست که فهميده ام اصلا اين ليلي فقط کارش رسيدن تنها نيست. کارش درس دادن است و مشق کردن. مشق عشق! چنديست كه سعي کرده ام اين را به خودم بقبولانم که اگر زماني پايان قصه من هم به پایان آن داستان هاي اسطوره اي رسید لااقل براي این مدتهاي انتظار مشق خود را گرفته باشم. "ولي من هنوز مجنونم". اين را چه كار كنم تو بگو! مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ سلام!
دلم گرفته است و ذهنم در حيرتي عجيب و نمي دانم كه در روشنايي تاريك زمانه راه به كجا خواهم برد. در پيچ پيچ انديشه هاي نارسيده ام، دالان تنگ و تاريكي را مي جويم كه انتها ندارد؛ اما كورسويي از دور نگاهم را به خود مي خواند، و آن گاه مي نيستم كه تصميم مي گيرم؛ اوست كه تصميم مي گيرد. و او، تو، هستي و تو، او و من. ميان دو هيچ دور مي گردم. گاهي به تو دل مي بندم و گاهي از او مي رمم. دل بستن و رميدن به دست خودم نيست. مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ سلام
امشب كه برايت مي نويسم خسته ام از يك عمر پير شدن، دلگير از بي معرفتي و نالوطي زمانه، خسته از يك بيماري طولاني كه توانم را بريده بود... اما نه، دلشادم از هزار اميد به فردا، خوشحالم از زندگي آينده و اين كه فردا صبح خورشيد زودتر از همه به من سلام مي دهد و من اولين كسي هستم كه به او جوابش را مي دهم! حالم كمي بهتر شده است. حالا فقط زود خسته مي شوم... مي داني، نمي دانم چرا اين جماعت توي خيابانها هيچ وقت چيزهايي كه براي ديگران نمي خواهند براي خودشان مي خواهند! بگذار برايت يك چيز را بگويم. من هيچ گاه به كسي نمي گويم خسته نباشي، چرا كه كلمه خسته آدم را خسته مي كند. يادم مي آيد آن روزها كه سر زمين پدر بزرگ مي رفتيم پدر هميشه به جاي سلام به او مي گفت: خدا قوت. اما اينجا در شهر همه چيز بر عكس است. هيچ كس براي كسي آرزوي سلامتي نمي كند. هر وقت به كسي مي گويم خدا قوت فكر مي كند مسخره اش مي كنم! يا اگر هم قيافه جدي ام را مي بيندف مي گويد اهل شهريد؟ همه انگار خوشي زده زير دلشان. بايد جلويشان فيلم بازي کني تا نفهمند که با آنها فرق داري. انگار يک قانون شده اين "همرنگ جماعت شدن" تا رسوا نشوي! گفتم كه خستگي هنوز از تنم نرفته است. چند وقتي است توانم كم شده است. زانوانم قدرت راه رفتن ندارند. چنديست است نيمه هاي راه طاقتم طاق مي شود، بي هوا دور خودم مي چرخم. مي دانم كه يك جا نشستن هم برايم ضرر دارد. پيش طبيب هم رفتم، زبانم را نفهميد. طبيب هم طبيبهاي قديم. بي انصافها ديگر با يك نگاه درد آدم را نمي فهمند! بايد سفره دلت را پيش آنها هم باز كني. مي داني که، اين کار را هم نمي توانم بکنم. آن وقت مي گويند دوايت روان درماني است!! نمي دانم تا به حال شده غصه اي توي گلويت مانده باشد و نداني چه طور بازگويش كني؟ حال من هم كمتر از اين نيست. مي گفتم زانوانم نا ندارند مي گفت از راه رفتن است. مي گفتم يك جا نمي توانم بنشينم مي گفت از زياد نشستن است. مي گفتم بي تابم! مي گفت از اعصاب است، مي گفتم دلم شكسته، مي گفت سرديت شده... مي گفتم... راستي شنيدم لاه و لادن پريدند. خوش به حالشان.. هم آن موقع كه اينجا بودند هم الآن كه نيستند. شنيدم كه فرشته هاي موكلشان هم با هم رفيق بودند! گويا آنها ترسيدند از اين كه لادن تنها برود. دست لاله را هم با خود گرفتند و بردند. انگار اين دو هزار سال بود كه همزاد همند و نمي دانستند هيچ وقت نمي توانند از هم دل بكنند چه برسد به سر! هميشه لابه لاي خاطرات تنهايي ام به دنبال يك نفر گشتم. به دنبال يك همزاد. يك همدم. يك آرام! كه ناگفته هايم را نگفته بفهمد. كه همراهي باشد براي پرواز... توچي؟ ناگفته هايم را نگفته مي فهمي؟! مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ سلام.
امروز حالم خيلي بهتر است. يعني چند وقتيست كه بهتر شده است. ديشب خواب ديدم. يادش بخير. مادر بزرگ شبها كه مي خواست برايم دعا كند مي گفت به بالشت بسپر برايت خوابهاي خوش بياورد. نمي دانم شايد ديشب هم برايم دعا كرده بود. چون مثل بقيه شبها نبود. آخر بالشتم زبانم را نمي فهمد. هميشه هم ناآرامي مي كند. صبح ها كه بلند مي شوم اين را وقتي مي فهمم كه سرم از رويش افتاده است. اما ديشب اين طور نبود. ديشب خواب ديدم... خواب ديدم كه... نه، مادر مي گويد خوابهاي خوبت را تا تعبير نشده به كسي نگو. نكند ناراحت شود از اين كه رازش را نگه نداشته اي! فردا قرار است سفر بروم. لباسهايم را تا كرده ام. مسواكم را هم كنار گذاشته ام تا نكند تنها بمانم. پسر خوبي شدم نه! قرار است چند روزي آب و هوا عوض كنم بلكه ذائقه ام تغيير كند آخر مي خواهم بعد از خودم را براي امتحان حاضر كنم. اگر بتوانم امتحانم را خوب پس بدهم قُمري بر مي گردد. پارسال هم به خاطر مادر بزرگ بود كه آمد. اين را به من نگفت. اما خودم دانستم. چند وقتي است زبان پرنده ها را خوب مي فهمم. خانه اي هم كه برايش درست كرده بودم قبول نكرد. امشب به جاي حافظ به سهراب تفأل زدم... نمي دانم سهراب از اين چيزها سر در مي آورد يا نه! اين آمد: تنها و روي ساحل مردي به راه مي گذرد... مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ سلام
هيچ مي دانيد قرار است من سعي کنم آن که به ذهنم مي آيد برايتان بگويم. اين به خاطر خودم است. چرا که چند وقتي است دلم آشوب است، همه اش دنبال چيزي هستم که نمي دانم چيست. "خودم" را که در آينه مي نگرم آرامِ آرام است. ولي چشمهايش چيز ديگري مي گويند. مي گويند با ظاهر آرامت به ديگران که مي تواني بگويي چيزي نيست! اما به خودت که نمي تواني دروغ بگويي! دلت را که نمي تواني گول بزني! کجا بودم، آها! به خاطر خودم است. شبها خوابم نمي برد. چند وقتي است خودم را گم کرده ام. چند بار هم آگهي کرده ام گنجشککها را بلکه از اين سرماي زمستاني که دل مي کَنند دنبال گم شده من هم بروند، بي انصافها ديگر تا دستمزدشان را جلويشان نريزم محلم نمي گذارند. چند روزي است يکي از آنها ديگر سر قرار نمي آيد. دلم برايش خيلي شور مي زند. فکر مي کنم به جاي آن که به ياد من باشد گم شده خودش را پيدا کرده است. خودم ديروز دو تا از پرهايش را گوشه باغچه پيدا کردم... کجا بودم،آهان! گفتم که به خاطر خودم است. شبها به سقف نگاه مي کنم تا بلکه اين روزها که باران مي آيد ردي از نم پيدا کنم، بلکه با صداي چک چک اش بخوابم، وقتي نا اميد مي شوم يادم مي آيد که چنديست پشت بام خانه ايزوگام شده است. ساعت ديوار هم از نفس افتاده است، و همه اش مي خوابد. طبيبش مي گفت به درد موزه مي خورد. خيلي وقتها او زودتر از من مي خوابد. لابد خسته است ديگر. دلم نمي آيد از سر طاقچه بردارم اش. ديگر از کوک افتاده است. حال و روز من هم بهتر از او نيست. ولي نمي دانم چرا خوابم نمي برد! وقتهاي تيک تاک اش به ياد مادر بزرگ مي افتادم. حتما مي دانيد که زمستان پارسال رفت. روزهاي آخر که خانه مي آمدم جلوي در، نمي دانستم که مي داند چند روز ديگر دلم برايش تنگ مي شود. ديگر بهانه اي براي شکايت برايم نگذاشته است. دلم تنگ شده است. آري براي همه چي دلم تنگ شده است. براي ترک هاي دست هايم، آن روزهايي که در کوچه خاک بازي مي کردم. آن روزها هنوز کوچه هاي خاکي را از ما نگرفته بودند. هنوز هماسايه مان باغ با صاحب بود. شيطنت که به سراغمان مي آمد مي شديم صاحب باغ. وقت هايي که از روي ديوار سرک مي کشيديم آلبالوها برايمان چشمک مي زدند و ادا در مي آوردند. يادش بخير. يک روز آتشش زدند و فردايش يک تابلوي بزرگ جلوي آن... کجا بودم، بله به خاطر خودم است، شبها خوابم نمي برد، شبها خيلي تنها شده ام ديگر. ديگر جيرجيرک حياطمان کمانچه نمي زند. اين شبها يخچال آشپزخانه مدعي مناجات شده است، گاه گاهي حتي خواب را هم از سرم فراري مي دهد. با او غريبي مي کنم. بعضي اوقات به سرم مي زند فرار کنم. نمي دانم کجا، ولي دلم نمي آيد، مي ترسم دلم براي خودم هم تنگ بشود. دلم تنگ است... تنگ تنگ! لاغر هم شده است! کمر بندم ديگر جيغ اش درآمده است. از بس داغش کرده ام. آخر سوراخهايش تمام شده بود. تقصير خودش است ديگر. مي خواست فکر اين جور وقتها باشد.بيچاره اين آخرها ديگر شکايت نمي کند. به او سپردم ام غصه هايم که تمام شد دوباره جبران مي کنم... کجا بودم، داشت يادم مي رفت به خاطر خودم است، شبها خوابم نمي برد، چند وقتي است شبها بي حوصلگي به سراغم مي آيد. خيلي خوش قول است. درست همان لحظه که همه چيز فراموشم مي شود! به خاطر همين هم بعضي وقتها کتاب مي خوانم. کتاب جبران را مي گويم. تازگيها جيب هايم قرض الحسنه باز کرده اند.ديگر نگران گم شدن پولهايشان نيستند. آخر همه را يک جا با کتاب عوض کرده ام. خيالشان راحت است که هيچ کس کتابهاي دزدي را نمي خرد... گفتم دزد، زنگ زدم پليس ي110 براي شکايت! به گمانم تلفن را اشتباه گرفتم اولش خنديد و بعد گفت بهتر است زنگ بزني اورژانس! تازگيها متوجه شده ام ماهي قرمز کنج دلم را دزديده اند. فکر مي کنم چند سالي باشد. ردش را هم گرفته ام. همين نزديکي هاست. فک مي کنم همان بهتر است زنگ بزنم اورژانس. شايد فکري به حالم بکنند... کجا بودم، آهان، به خاطر خودم است، شبها خوابم... مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ فرشتگان موکل من، ياريم کنيد!
خانه دلم سنگيست. چنديست که سنگيست. چنديست که شبنم صبحگاه که از اشکان مادر جاري بود ديگر نيست، نيست در نيست... فريادي بر آوردم که ياري ام کنيد، صدايي نيامد. دوباره خواستمش. هيچ. التماسش کردم. ندا آمد که تو نياز به که داري، گفتم "تو" گفت که نيازت را بخشيدمت. گفت نمي بينمش. گفت بر شانه هايت نگاه کن. مي بينيشان. آه. ولي من کور بودم. دوباره نياز کردم. گفت فرشته هاي موکلت را گفته ام هميشه ياري ات کنند. چرا ياري نخواستي. گفتم فريادم به آنها نمي رسد. سکوت شد. دوباره گفتم کجا بيابمشان؟ به کدامين سو بايد نگاه کنم و فرياد بزنم. گفت فريادي نياز ندارد. موکلانت بر شانه هايت نشسته اند. ديرگاهي است که به تو مي نگرند. به سکونت. به سقوطت. کافيست که آهسته در گوششان نجوا کني. گفتم پيش از اين هم به من کمک کرده اند آيا؟ گفت: آري، آن روز که مادر از پيش رفت را يادت مي آيد، دلت سنگي بود، يادت مي آيد، اشکان را جاري ساختند. مي داني که دل سنگي را جايگاه شبنم نيست. و سکوت شد. در دلم مي گويم. حال مي دانم که مي شنوند. ياريم کنيد... مسافر مهتاب ........................................................................................
٭ زانوانم خسته اند. خسته. از راهي كه پيموده ام. مي گمان مي گويي از كجا. از كوير. از سراب. به دنبال سرزمين خود مي گشتم. به دنبال مدينه. همان كه وعده اش مي دادند. گمان مي كردم در اين جاست. خامي كردم و آن را در زمين جستجو كردم.
زانوانم نا ندارند. طبيبم برايم داروهاي زميني داده است تا شفا يابم! گفته است كمتر راه برو بلكه خوبتر شوي! خنده ام مي گيرد به طبابتش، اما درد من چيز ديگري است. گفتم خسته ام، اما زانوانم از راه رفتن نيست كه اين گونه بي نوا شده اند، از خمودي است، از كم كاري است، از بي نفسي و بي عشقي است. خودم را درون ويرانه محبوس كرده بودم، و گمان مي بردم همه دنيا مال من است، همه خوشبختي از آن من است. تا اين كه پرنده اي بر شانه ام نشست. گفتم كه شاخه درخت لانه توست نه شانه هاي من. گفت: آه مي بخشي شانه ات را با شاخه هاي سرو اشتباه گرفتم. گاهي پيش مي آيد. نگذاشت بر تعجبم افزوده شود. گفت: گاهي مواقع بعضي از شانه بعضي از انسانها را با شاخه هاي درخت اشتباه مي گيرم، آخر خيلي شبيه هم هستيد. و اين را با اندوهي جانكاه گفت و خيلي زود از شانه هايم پر كشيد. بر گوشه پنجره اندكي تامل كرد و گفت: راستي بالهايت كو. گفتم بالهايم؟ گفت: آري، مگر نگفتم گاهي مواقع شانه هايت را با شاخه ها اشتباه مي گيرم. خيلي شبيه آسماني، شبيه درخت، سرو و پرندگان. و باز گفت: بالهايت؟ و رفت... و من چون گنگ خوابديده... مسافر مهتاب ........................................................................................
|